تبليغاتX
غریب تنها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب کافیه دیگه بقیه اش باشه واسه بعد

زیادیتون میشه ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:4  توسط ارام عاشق | 
نقاشی کشيدن خوب است  شبيه نفس کشيدن می ماند شايد به همين خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشيدنم می آيد امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفيد زيرش می رقصيد حالی دارد اينکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبيند ! من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند مثل سايه ... ! اما بعضی هاشان چيزهای خوشگل می کشند و روشن ...! دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها از آن مداد ها که هم چيز خوشگل می کشند و هم شاعرند، امروز تمامش بعد از ظهر بود ناهار صبحانه داشتيم ... چای هم بود کاش " تو "  هم بود امروز به اين فکر می کردم که  " تو "  چه می تواند باشد ! توی يک فيلم ديدم دو تا آدم هی به هم می گفتند :  " تو "  را دوست دارم. اينکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگويد خيلی خوب است شبيه قلقلک خفيف می ماند خوش به حال " تو "  که همه دوستش دارند خيلی خوب بود اگر خدا به جای اينکه من را من کند من را  " تو " می کرد آنوقت همه من را دوست داشتند نه .... حسودی کار خوبی نيست همان  " تو "  هر کی که هست " تو " باشد بهتر است خب من هم  " تو " را دوست دارم از اين به بعد حتما " تو " خوب است که همه دوستش دارند ! حالا نمی دانم اينکه آدم کسی را دوست دارد يعنی چه؟ ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هايم توی يک جايی از بدنم قلنبه شده است کلافه ام ... خدايا اين دوست چيست که اينقدر من دارمش ؟ پس کجاست ! آسمان ابريست مثل رختخواب بچه ها می ماند آدم نمی داند خشک است يا خيس ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد شبيه همان احساسی که وقتی کسی " تو " را دوست دارد آن طوری می شود دوست دارم خودم را توی اين نرمی رها کنم  ساعت می تيکد, ساعت می تاکد خوابم گرفته باز خواب از وقتی فهميده من در آغوش کشيده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش آغوش خواب گرم است مثل آغوش باران مثل " تو "...........!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:44  توسط ارام عاشق | 
یه دل شکسته دارم
کی می خره؟
دوستم میگفت : یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.
آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم
تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک
تابلو مغازه خیلی قدیمیه طوری که اصلآ معلوم نیست چی نوشته
فقط کلمه قلب ویه کلمه که نصفش پیداست، ابد.. که اونم به هزار مصیبت
میشه خوندش
صاحب مغازه یه پیرمرده
نشسته رو یه صندلی و داره با یه تکه نخ محکم یه قلب رو وصله میزنه
وای چه قدر قلب اینجاست!!
بزرگ ،کوچیک،متوسط
یه سریشون تو شیشه الکل و یه سری هم خشک کرده و زده به دیوار
- سلام پدر.
:من پدر کسی نیستم.
- ببخشید پس چی صداتون بزنم؟
:هیچی ،اصلآ لازم نیست منو صدا بزنی.
- با این دلها چیکار میکنی؟
- از آدمای فضول خوشم نمیاد.
:یه دل آوردم واسه فروش
: چند بار شکسته؟
- مگه مهمه؟
:بله،هر چی کمتر بهتر
- با اینها چیکار میکنی؟
:مگه نمیبینی؟
- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟
:بده اون دلتو ببینم چند می ازه
اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه:
این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه...
چند دقیقه فکر میکنه
:دل خودته یا پیداش کردی؟
:از کسی خریدی؟
- نه مال خودمه
- چند میخریش؟
: قیمتی نداره.
- من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟
: بستگی داره.
- به چی؟
:کدومش رو بخوای
- مثلآ اون
:فروشی نیست
- چرا؟
:عتیقست
- مال کی بوده؟
: مجنون
- خب اون
:فروشی نیست
- آخه چرا مگه مال کیه؟
: سواد داری زیرش نوشته که .....
- خب اون چی؟
: اون اصلآ فروشی نیست
- مال کیه؟
: مال خودمه
با خنده پرسیدم
- مال رومئو رو نداری؟
با خشم نگام کرد و با عصبانیت گفت: قلب فرنگی ندارم
- حالا مال منو چند می خری؟
:یه کلام 5هزار تومن
چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟
:قلبت خیلی وصله داره
چندتاش هم اصلآ درست نمیشه
آدم معروفی هم که نیستی
- خب نیستم ولی عاشق که هستم
با مسخره پوزخندی زد و گفت:
:عاشق ، یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد
این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن
پس تو چرا هنوز زنده ای؟
نه قلبت به دردم نمیخوره
دلم رو ازش پس میگیرم و بر میگردم تو راه همش به جمله های آخر پیرمرد فکر میکردم((یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))
به خونه که رسیدم یه راست به تختم اومدم و خوابیدم
تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت می کنم
اون میگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح میدی، هیچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...
بعد هم زد زیر گریه
از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم
دوستت دارم دوستت دارم
دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته
قلبم تند تند میزد سرم رو رو متکا گذاشتم و با تکرار جمله دوستت دارم به خواب رفتم
به خواب آرومی رفتم یه خواب ابدی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:35  توسط ارام عاشق | 

بی بهونه سلام

خدا جونم سلام

امروز خیلی دلم گرفته بود . دلم می خواست باهات درد و دل کنم.

 خدای من ، من بنده ی گناهکارتوام .

خدایا ازت می خوام منو ببخشی.

 ازت می خوام کمکم کنی.

 یا خدا یا امام حسین یا ابالفضل کمکم کنین.

 خدایا کمکم کن جز بنده های خوبت باشم .

 خدایا می خوام یه جوره دیگه زندگی کنم. خدایا احساس میکنم از همیشه تنها ترم . به جز تو هیچ کس رو ندارم خدا.

 هیچ کس رو.

 هیچکس رو ندارم که بتونم دو کلمه باهاش حرف بزنم.

 تنهای تنهام.

 بدادم برس خدا جونم

 کمکم کن از تنهای در بیام

 خدایا من بنده گناهکارم ولی باور کن نیتم پاکه . پاکه پاک .

 دوستت دارم خدا جون

دوست ندارم هیچ کس رو ناراحت کنم.

تو دلم غصه دارم می دونم از تنهایمه.

ولی خدایا کمکم کن که دیگه تنها نباشم.خدایا می خوام یه بار دیگه باهات دوست بشم.خدایا من فقط میخوام اجازه بدی یه بار دیگه باهات دوست شم.

باور کن اگه باهام دوست شی اگه کمکم کنی دیگه اشتباه نمی کنم. دیگه بیراهه نمیرم. کمکم کن خدا

دوستت دارم خدا جون

من از همه کسایی که این متن رو میخونن می خوام برام دعا کنن

این وبلاگ رو بدون صلوات ترک نکنین خواهش میکنم

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:6  توسط ارام عاشق | 
 

السلام علیک یا ابا عبدالله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:13  توسط ارام عاشق | 

به گورستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و اهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این نیا نمی ارزد  به کاهی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:47  توسط ارام عاشق | 
 

دفترچه قسطهایم را ورق میزنم.. تمامی ندارد!! تا اخر عمر بدهکار رحمتت هستم ای خدای مهربان

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:9  توسط ارام عاشق | 

دل من دیگه خطا نکن

با غریبه ها وفا نکن

زندگی رو باختی دل من

مردم رو شناختی دل من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:43  توسط ارام عاشق | 
قفس داران سكوتم را شكستند

دل دائم صبورم را شكستند

به جرم پا به پاي عشق رفتن

پروبال عبورم را شكستند

 مرا از خلوتم بيرون كشيدند

چه بي پروا حضورم راشكستند

تمنا در نگاهم موج مي زد

ولي روياي دورم را شكستند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:45  توسط ارام عاشق | 
باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:28  توسط ارام عاشق |